یاد تو آواز می گیرد ...در میان سینه ام ..
تو بیداری و من لحظه لحظه به تو سر می زنم ...
تو می خوابی ....ومن همچنان بیدار توام ....
قرار های عاشقانه را که از یاد بردی ....
انقدر دوازده ها چشم برات مانده ام...که
که ناگاه به شماره ۱۲ حساس شده ام ...
شماره تپش هایم را زیاد می کند و سوی چشم هایم را کم
....
نیمه شب و هذیان گویی من ....
و چشم بی خواب ....
بخواب ای نفست شرح پریشانی من ....
بخواب بگذار شب های من تا صبحدمان ببارد ....
برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور
......داغی تابستان در مناطق شمالی خیلی حس نمی شود ...
تا دلت بخواهد اینجا سایه بون داریم ...
اما داغ دلتنگی ....گسترده است ....
....از وقتی که از سایه چشمان تو دور شدم ...
آفتاب امانم نداده.....
.......بعد از این فصل داغی پاییز ....
دردناک ترین خواهد شد ....
کاش تکرار می شد ...کاش
برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور
.......ماه نبودم که عیدم باشد شنیدن صدای تو ....
....شب بی پایانی که دیگر از یاد برده ....
....ماه شدن را ...ای ماه ....
.....تمام سحر ها ...سحرم یاد تو بود ....
و تمام افطار ها..افطاری ام یاد تو....
........تا رویتت نکنم ....
........عید نمی شوم ....
برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور
برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور
برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور
برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور

برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور
در حال طراحی
برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور


برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور
شب های قدر...
هیچ دعایی ندارم .....
هیچ .....
مثلا چه دعایی بکنم ......
دعا کنم که بیایی ...
...نمی آیی ...می دانم ...
تو که نیایی ....
دیگر هیچ چیز آمدنش مهم نیست ....
هیچ چیز ....
آرزویی ندارم ....
برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور
برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور
برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور
برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور
برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور
نه! خیال بد نکن، چوب خدا اینگونه نیست
من هرآنچه خورده ام از دست دنیا خورده ام
ساده از من رد نشو ای سنگدل، قدری بایست
من همان « فرش ِ گران سنگم » ، فقط پا خورده ام
قطره ام امّا هزاران رود ِ جاری در من است
غرق در دلشوره ام انگار دریا خورده ام
دائما در حال تغییرم ، بپرس از آینه
بارها از دیدن تصویر خود جا خورده ام...!!!
برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور